تبليغاتX
محسن افشانی

محسن افشانی

محسن افشانی

دوباره سلام

بچه ها سلام

واقعا منو می بخشین؟ اصلا تصمیم نداشتم دوباره به این وبلاگ سر بزنم اما نتونستم همشم به خاطر این بود که نتونستم محسنو فراموش کنم!

از امروز مثل اون وقتا قراره واسه محسن سنگ تموم بذارم و امیدوارم شما هم با نظراتون به من روحیه بدین

امروز چون فقط اومده بودم بهتون بگم من بازم می خوام به کارم ادامه بدم با خودم چیزی نیاوردم اما از روزای بعدی حتما جبران می کنم و بهتون قول قول قول میدم که با خودم مطالب خوشگل بیارم

دوست ندارم اما باید ازتون جدا شم

نظر هم فراموش نکنین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 21:11  توسط آتوسا و ترمه  | 

سلام

salam bache ha delam vasatun ye zare shode bud toro khoda bebakhshid vase takhiram kheili darde sar daram ta betunam biam net be har hal emruz faght mikhastam tavalode mohseno tabrik begam va begam be zudi ba matalet jadid va in bar jaleb khedmatetun miresam vaghean dusetun daram bye
+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 19:24  توسط آتوسا و ترمه  | 

یادش بخیر

سلام بچه ها

بالا خره ما بعد از یه قرنی اومدیم آپ کردیم    اولا دلمون واستون خیلی تنگ شده بود ولی چون درسامون خیلی سنگین بود نتونسته بودیم بیایم بهتون سر بزنیم...اونایی هم که واسه ما نظر گذاشته بودن واقعا دسشون درد نکنه(هر چند کسی نظری نذاشته بود!!!)

بچه ها امروز دلم خیلی گرفته بود...یاد اون روزا افتادم ِاون روزای قشنگ بهاری و یاد ساعت ۵ و ۱۵ و یه مدتی هم ۶ و ۱۵

 

یاد اون مکعب ها که روی میزشون بود(به قول محسن مکعت) و مخصوصا اینکه با سلیقه محسن و کیوان بود(به قول کیوان مخصوصوص) یاد خط تیره های محسن افتادم و صندوق پستی هاشون...چه کیفی می کردیم اون دوران و از آینده هم خبر نداشتیم

به امید اینکه تابستون میشه و اسم برنامه رو تغییر میدن به سلام تابستون...نزدیک امتحانا شد: محسن و کیوان اومدن وعده ی یه دکور جدید رو دادن و ما هم خوشحال شدیم...دو هفته بعد اومدن گفتن ما تو ایام امتحان نیستیم ولی به زودی بر می گردیم

یه کوچولو ناراحت شدیم ولی گفتیم عیبی نداره دوباره بر می گردن و انتظار... انتظار ووو و انتظار.......تابستون شروع شد؛ ساعت 6 و ربع اومدیم نشستیم پای تلویزیون ، تیتراژ شروع شد: این روزا حال و هوات بهاریه/نوجوونی فصل بیقراریه/دل تو.... توی دلامون داشتیم از شادی پر می کشیدیم گفتیم دوباره قراره اون روزای خوش طعم رو تجربه کنیم اما به محض اینکه تیتراژ تموم شد همه ی تلویزیونا هم خاموش شد...نفهمیدیم دیگه اون برنامه بعد از تیتراژ سلام بهار چی بود که پخش شد......

هنوز دو هفته هم از تیر نگذشته بود که آنونس ترانه مادری که البته خبرش از یه ماه قبل توی نت پخش شده بود رو دیدیم.... انگار تو دلامون مهمونی شده بود "یعنی میشه ما باز هم محسن رو ببینیم؟" ترانه مادری شروع شد...

ساعت 3 بعد از ظهر بود که تلویزیون روشن بود و روی کانال دوم.... عصر بخیر بچه ها شروع شد...کیوان رو دیدیم قند تو دلامون آب میشد؛ می گفتیم کاش با محسن اجرا می کرد تا برنامه قشنگ تر شه اما سه چهار ماه که گذشت کیوان از صحنه ناپدید شد

دیگه همه تو فاز محسن بودیم که ترانه مادری تموم شد...دو روز بعد هرچی تو اینترنت گشتیم دیدیم اونایی که قبلا واسه کیوان و محسن وب زده بود تغییرش دادن به وب هوادارن سیاوش خیرابی.....ولی بازم یه عده کثیری از ما محسنی بودیم.......... همه دلمون می خواست محسن رو یه بار دیگه توی جلد مجری ببینیم اما محسن که گفت من دیگه کار اجرا نمی کنم دل هممون رو شکست؛ دو هفته بعد، روز اول ماه رمضون این کانال اون کانال می کردیم که چشممون شبکه 3 رو گرفت. منتظر مجریش شدیم "باورمون نمیشه!!! یعنی این محسن خودمونه؟این همون محسن ساده و شیطونیه که توی سلام بهار خط تیره می گفت؟" آره باور کردنش خیلی سخت بود؛ مدل مواشو که می دیدیم فک می کردیم این اون محسن ساده نیست......دوازده روز بعد محسن از برنامه بیرون رفت؛ برنامه ای که همه ما رو اون شب به خاطر جدایی از محسن به گریه انداخت....

دیگه محسن رو ندیدیم تا بالاخره آنونس یه فیلم سینمایی به اسم ضامن پخش شد....چقدر جالب بود؛ مدل موای محسن درست مثه مدلی بود که تو سلام بهار داشت.."می دونستیم محسن به این آسونی از سادگیش جدا نمیشه" دوباره یه مصاحبه اومد بیرون...عکسشو که دیدیم فهمیدیم نه خیر تو اون فیلم سادگی سلام بهار رو داشت...به خودمون امید دادیم که نه؛ محسن ما هنوزم همون پسر ساده س...و تا حالا داریم انتظار می کشیم.......صد بار اومدیم دیدیم محسن قراره توی یه فیلم بازی کنه همشون منتفی شد و حالا داریم انتظار می کشیم که ایشالا ماهی کوچولو ها دعا می خوانند رو ببینیم

بچه ها من امروز حرفای دلمو زدم که به احتمال خیلی قوی حرفای دلای خیلی از شما هم بوده...ما هنوزم می گیم هیچ چی نمی تونه جای سلام بهارو برای ما پر کنه

****

همون طور که اطلاع دارین محسن داره توی کار جدید کیمیا و خاک با کارگردینی عباس رافعی بازی می کنه که براش آرزوی موفقیت می کنیم..........دوستون دارم

بای

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 11:26  توسط آتوسا و ترمه  | 

مصاحبه محسن تو بهبهان

سلام بچه ها چطورین؟خوبین؟امروز مصاحبه محسن تو بهبهان رو واستون گذاشتم که از وبلاگ مشکان جون گرفتمش

امیدوارم این مطلب رو بخونین و نظرتون رو عیب بمب واسم بفرستین

محسن:خیلی خوشحالم که اینجا هستم.باعث افتخار من است که این همه مردم خوب دوسم دارن

خیلی دوستتون دارم ممنونم.

ایمانی:متشکرم.محسن جان من گفتم شاید با عینکت بیایی.عینک مطالعه است اره.

محسن:والا

(همه جمعیت داد می کشیدند که محسن دوست داریم)

محسن:اول از همه من یه چیز بگم خیلی لطف دارین شما.من توحالا توعمرم اینقدر نخوابیده بودم

تا 10 دقیقه پیش خواب بودم من.

ایمانی:واقعا

محسن:والا. بعدشم من عینکی نیستم اصلا . بی خودی تو تلوزیون عینک می زدیم دیگه

چشام اصلا ضعیف نیست.

ایمانی:من می خواستم بگم که خدا وکیلی حیف این چشمای خوشگلو پشت عینک...

(همه با هم جیغ و دست و هورا می کشیدند و می خندیدند)

محسنم سرش پایین بود و می خندید

ایمانی:چشمای قشنگی داره زلال مثل ابی اسمون به افتخارش یه دست بلند بزنین

( (محسن سرش رو انداخته بود پایین

(همه با هم جیغ و دست و هورا می کشیدند و می خندیدند)

محسن:کی پریشب فیلم ضامن رو دید.

(همه با هم گفتند من)

محسن:اگه فکر می کنید خوب بازی کردم دست بزنید.

(همه بلند دست و جیغ زدند)

ایمانی: ترانه مادری رو خوب بازی کرد یا ضامن رو.هردوتا شو؟

(یه عده می گفتن ترانه مادری یه عده می گفتن ضامن)

ایمانی:محسن جان. تا حالا بهبهان اومده بودی.

محسن:من اهواز که اومده بودم ولی بهبهان نیومده بودم.

ایمانی:این مسیری رو که از اهواز تااینجا اومدی اذیت نشدی.

محسن:(با خنده)خواب بودم.

ایمانی:(با خنده) خواب بودی!ما شا ا.. همیشه خوابی اره.

محسن: خوب دیگه چی کار کنم.

ایمانی:پر کاره دیگه . هنرمند هایی که پر کارن .معمولا یا باید تو پرواز بخوابند یا تو ما شین.

محسن:حالا یه چیزی.دوست دارم برای جناب اقای مرتضی ایمانی مجری خوب این برنامه یه دست خوشگل بزنید.

(همه بلند دست و جیغ زدند)

ایمانی:متشکرم.متشکرم. لطف دارین.

محسن:برای این که استادمن هستندمن هرکاری تا الان کردم.دستشم درد نکنه.

ایمانی:مرسی عزیزم.تو اینقدر دوست داشتنی و با صفا هستی که...

محسن:قربون شما.

ایمانی:تو ماه رمضان هم شاهد هنر نمایی تودر شبکه سه سیما بودیم و هنرمندانه ظاهر شدی.

می خواهم بگم که محسن طر فدار چه تیما هستی.

محسن:استقلالی ها دست بزنند.حالا دستا پایین . پرسپولیسی ها دست بزنند. این شد.پرسپولیس هستم.(باخنده)زنده باد افشین قطبی.

(همه بلند دست و جیغ زدند)

ایمانی:محسن خیلی صادقانه هر ان چه در ذهن داره عنوان می کنه .یه دست هم به افتخارش.

(همه بلند دست و جیغ زدند)

ایمانی:محسن جان من می تونم ازت سوال کنم که یه دونه از خاطرات قشنگت از ترانه مادری

تعریف کنی.

محسن:حالا یادم اومد.تا حالا یادم نمی اومد .یادمه به روز های پخش رسیده بودیم یعنی ما از اردیبهشت

که شروع کرده بودیم به تیر و مرداد کشیده شد.ما رسیده بودیم به اخر های پخش و باید دو روز دیگه می رفت

رو انتن. بعدگفتن یه سکانس که تو کارخونه باید بگریم که امشب باید پخش می شد.کار خونه هم کارخونه

پارس خودروی کرج بود.از اونجایی که ما ساعت 6 شروع می کردیم. من خیلی خوابم می اومد این بود که

یواشکی رفتم رو یه کاناپه در اتاق مادر بزرگ و خوابیدم.بعد دستیار 3 کارگردان اومدو من و بیدار کرد .

بعد رفتم بیرون و دیدم که خانم سحر....(یه ذره مکث کرد) نغمه ادیب(همه بلند دست و جیغ زدند)وثریا شرفی هنوز گریم

نشدند.بعد گفتم که تا اینها

گریم بشوند .یه یکساعت . یکساعت و نیمی طول میکشه. به همین دلیل دوباره یواشکی رفتم و گرفتم

خوابیدم.

ساعت یازده بود دیدم دوباره دسیار 3 کارگردان اومد زد تو سرم و گفت تو اینجا چی کار می کنی.گفت اونا

رفتن کرج و تو جا موندی.بیچاره ها اونا تا ساعت11 منتظر من شدندو اونا صحنه هایی که من تو اون نبودم رو

گرفته بودم .وساعت11شب باید می رفت رو انتن من واقعا شرمنده ام.چشمای من هنوز پف کرده چون تا حالا خواب

بودم.

ایمانی:می خواهی الان تعطیل کنیم بری بخوابی .

محسن:نه الان دیگه از خواب بیدار شدم.

ایمانی:دوست داری بهبهان رو بگردی.

محسن:چرا خیلی دوست داشتم فکر کنم ساعت8و9 صبح نه ساعت یازده بود رسیدیم.دوست داشتم برم بگردم

ولی وقتی دیدم کسی نیست خوابیدم.قراره که فردا بریم.

ایمانی:کجا بیاییم.

(همه می گفتن خونه ما خونه ما)

ایمانی:محسن جان ممنونیم که امروز اومدی

(همه میگفتن نه)(بعدشم گفتن محسن دوست داریم.)

محسن:خواهش می کنیم البته جدید ترین کارم هم بهتون بگم .سریالی است به نام حادثه در بزرگراهکه یکی دو

ماه دیگه میاد من هم هستم سریالی است شبیه به هشدار برای کبری11 (می خوایم ماشین بترکونیم.)

ایمانی:از کدوم شبکه پخش میشه

محسن:فکرمیکنم از شبکه3

ایمانی:محسن جان متولد چه سالی هستی.

محسن:(میکروفون رو برد کنار)دخترخانم ها بهتر میدونن

همه می گفتن68/1/11

محسن:درسته.

محسن:چقدر خوب راه 100 ساله رویه شبه طی کردم.

ایمانی:یه دست دیگه به افتخارش.چه توصیه ای به هم سن و سالان خودت می کنی.

محسن:مامان بابا هایتان را دوست دشته باشید و به اونها احترام بذارید.

ایمانی:انشاا... که محبوبیتت بیشتر بشود

 اینم از این خیلی دوستون دارم فعلا بای

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 18:53  توسط آتوسا  | 

دوباره سلام

سلام به دوستان عسیس

من مینام...منو آتوسا و آیدا خیلی وقت یش موقعی که سلام بهار خش میشد این وبلاگ رو درست کرده بودیم و چون دیگه از وبلاگ نویسی خسته شده بودیم این وبلاگ رو حذف کردیم اما چون دلمون واسه شماها تنگ شده بود دوباره این وبلاگ رو زدیم تا بازهم با شما باشیم

امیدواریم وبلاگمون این بار از دفعات قبل بهتر و مناسب تر باشه

خیلی دوستون داریم

بای

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 19:32  توسط آتوسا و ترمه  |